اسب قضاوت

  • علی اسفندیاری
  • يكشنبه ۴ تیر ۹۶
  • ۱۱:۲۶

اینهمه از دوران کودکی راجب قضاوت کردن انشا نوشتم ولی نمیدونم چرا خودمم بعضی وقتها با اسب قضاوت میتازم شاید بخاطر حس بالاتر و برتر بودنی هست که اون لحظه دست میده 

شایدم احساس ضعفی در خودمون میکنیم که میخوایم اینطور پوششش بدیم 
من فکر میکنم قضاوت کردن اعتیاد میاره و کسی که درگیرش شد شاید بخاطر همون شیرینی لحظه ای که تا افلاک میبرتش نتونه به همین سادگی دست از این عمل بکشه البته این نظر شخصی خودمه 
بهرحال میدونم کار زشتیه چون خودم دوست ندارم راجب من اینطوری یه طرفه تا محکمه قاضی بتازند 
اول خودمو.گفتم چون معمولا همه بعضی وقتها اینکارو میکنن اما سعی میکنم تا حد ممکن طرفو درک کنم ولی میبینم خیلی ها اصلا به هیچ قاعده ای پای بند نیستند و همچنان با اسب قضاوت میتازند آنهم چه تازیدنی یکی هم نیست بگوید به کجا چنین شتابان 


زنها دم از تبعیض جنسیتی میزنن ولی این مردها هستند که زیر فشار تبعیض دارن نابود میشن

  • علی اسفندیاری
  • يكشنبه ۲۸ خرداد ۹۶
  • ۲۳:۳۸

تو تلگرام به سر میبردم که مثل همیشه چندتا پیام اومد راجب تبعیض جنسی که در ایران بین زن و مرد و جود داره و اینکه دارن حق خانوما رو ضایع میکنن و این حرفها 


فوری هم کلی لایک خورد و داد بعضی بانوان درومد که بله ما آزادی نداریم و.این جور حرفا...


من با خودم فکر کردم آیا واقعا تبعیض جنسیتی داریم؟ 

آیا واقعاً حق بانوان داره ضایع میشه؟ 

بالاخره به این نتیجه رسیدم که 

بله ما تو این کشور تبعیض جنسیتی داریم 

اما این خانوما نیستن که تحت فشار هستند 

به نظر من مرد ها و پسرهای این جامعه دارن زیر بار تبعیضی که جامعه بین دو جنس میزاره له میشن 

تبعیضی که به خانوما و دخترا حق میده و از مردها و پسرها فقط انتظار داره 


فرض کنید یه پسر بیست ساله کاری پیدا کنه بره سرکار (امیدوارم همه پسرا تو این سن کار بگیرن) خوب پسره دیگه باید بره سرکار 

تازه خدا به داد پسرای همسنش که نتونستن کار بگیرن برسه همیشه زیر تیغ انتقاد قرار خواهند داشت که فلانی هم سن توعه ها.....

از همین سن رو اعتماد به نفسش راه میرن یه پسر در حالت عادی خودش در جستجوی کار برای تشکیل زندگی ایندش هست و به خاطرش دغدغه فکری داره ولی با این مقایسه ها احساس له شدن و  عقب ماندگی بهشون دست میده 

اگه یه دختر بیست ساله بره سرکار چی؟ چی میگن؟ آفرین خانومی شدیا به به و چه چه.... 

چی میشه کلی اعتماد به نفس میگیره هیچ کس هم دخترشو با این مقایسه نمیکنه که ببینید دختر فلانی رفت سرکار شما نرفتید 

اخبارو ببینید فلان جا در حمله تروریستی یازده زن کشته شدن 

داعش هفتا دخترو اسیر گرفته 

آیا صحبتی از مردهایی که کشته شدند یا اسیر گرفته شدن میشه؟ انگار حقشون بوده که کشته یا اسیر بشن 

یه دختر بعد تموم شدن درسش آزادانه به دنبال کار میره ایا یک پسر همین آزادی رو داره؟ 

نه چون باید بره سربازی 

چرا دخترها رو نمیفرستن سربازی اگه یه نگاهی به تلگرام و اینستاگرام بندازین میبینید چقدر بهش علاقه دارند 

اگه دخترها رو بفرستید سربازی هم تبعیض جنسیتی برطرف میشه هم چون سرباز زیاد میشه مدت سربازی کم میشه 

به نفع همس 

تازه یه سری حقوق و مذایا واسه خانوما قائل هستند که مثل قانون تو جامعه شده مثلا اینکه زنه و زن ناز داره زن باید ناز کنه دختر باید ناز کنه اصلا هم مهم نیست شوهرش از سرکار اومده حال نداره باس ناز زنشو بکشه 

که باعث ایجاد یک غرور کاذب هم در دختران شده که توقعاتشون بالارفته و فکر میکنن باید رهاباشند تا هرکاری که خواستند بکنند انعکاسش رو میشه به راحتی در پستهای اونها در شبکه های اجتماعی دید :


وقتی دختری میگه چی؟

به این دلیل نیست که نشنیده شما چی گفتید، اون فقط داره به شما یک شانس میده که حرفتون رو عوض کنید..!



دختری  که شیطونی نکنه... بهونه نگیره.... دعوا نکنه... قهر نکنه.... رومخ نره.... حرص نده.... حسودی نکنه.... که اصن دختر نیست..


بد برداشت نشه من نمیگم نباید از پسر انتظار داشت بره سرکار یا دخترا رو بفرستید سربازی من میگم چرا بین دو جنس اینهمه تفاوت میزارید یه خورده درک کنید 

بزارید چندتا مثال بزنم 

در بانک نشسته‌ام و منتظرم تا دستگاه فراخوانِ نوبت؛ شماره‌ام را اعلام کند. در مقابل باجه شماره 3،  زن و مردی تقریباً سی‌ساله نشسته‌اند. هر بار که کارمند بانک چیزی می‌گوید چشم‌های مرد گرد می‌شود، به‌صورت زن نگاه می‌کند و به‌آرامی می‌پرسد: چی میگه؟ گوش‌های او سنگین نیست. او اعتماد بنفس ندارد و از زن می‌خواهد که صحبت‌های کارمند بانک را برایش توضیح دهد تا او بتواند بفهمد. زن اعتماد بنفس دارد و خوب حرف می‌زند و نقش دیلماج شوهرش را ایفاء می‌کند.  

این روزها موقع عبور از مقابل فروشگاه‌های مختلف شهر، می‌بینم که زنان در حال حرف زدن با فروشندگان هستند و شوهرانشان درحالی‌که حدود نیم متر عقب‌تر از آن‌ها ایستاده‌اند فقط سرشان را تکان می‌دهند

چرا اعتماد به نفس اینهمه تو مردها و پسرها پایین اومده؟ فقط بخاطر استرس و فشار زیادی که بخاطر مقایسه ها انتظارات و خرد کردن شخصیت. و حس عقب ماندگی که در نگاه ها و حرفهای به ظاهر نصیحت توسط اطرافیان از سنین کودکی و جوانی روی اونها وارد شد و اعتماد به نفس و شخصیت اونها رو خرد کرد 

با یکی ازین پسرای جیگیلی که ابرو برمیداره موبلند میکنه صحبت کردم یه خورده خودمونی شدیم گفت دخترها خیلی راحت ترن انتظاراتی که ازونا دارن در حد توان و سنشونه همه جا تحویل شون میگیرن هیچ کس شخصیت شونو زیر سوال نمیبره و...

گفت پسر بودن خیلی سخته چون از همون اول انتظار دارن مرد باشی و مرد بودن دردناکه هیچ کس هم قدر خوبیا تو نمیدونه 

اینجا کاری به کار نظرش ندارم میگم چرا طوری رفتار میکنید که یه پسر حس بی ارزش بودن بهش دست بده از پسر بودنش فرار کنه و دنبال رفاه زندگی دخترانه باشه و فکر کنه اگه اینطوری باشه دیده میشه و مورد توجه قرار میگیره؟ 


پ ن: دلم میخواد صدها سطر دیگه بنویسم ولی فکر نکنم زیاد بشه کسی بخونه مخصوصا اینکه راجب پسرها هم هست 

رابطه به سبک تلگرام

  • علی اسفندیاری
  • سه شنبه ۲ خرداد ۹۶
  • ۲۲:۰۹


میگویم چرا رابطه ات را به هم زدی؟

میگوید لَست سین رِسِتنلی ام کرده بود!

آخر نوکر پدرتم این دیگر چه مدلی ست؟

یعنی این رابطه به سبک تلگرام پدیده ای ست بسی عجیب!

مدام یکدیگر را چِک میکنند که چه وقت آنلاین شد و چه وقت آفلاین!

این چک کردن البته در ادوار مختلف دیده شده و حتی علیرضا جی جی هم در یکی از آهنگ های زد بازی میگوید واتس آپ من و تو تا ساعت پنج صبح تکس تکس برا تو چک چک اما خب...

یعنی از همان موقع هم چِک میکردنند!!!

خدا پدرِ اس ام اس را بیامرزد...اس ام اس بازی چه کِیفی میداد و تمام سعی مان این بود که حرف هایمان را در یک اس ام اس جا کنیم و بخاطر پولی بودنِ هر پیام زمان بخصوصی را برای حرف زدن انتخاب میکردیم و اضافه گویی هم نداشتیم و میرفتیم سرِ اصل مطلب!

الان هر دو طرف آنلاین هستند و تا خِرخِره هم دلشان میخواهد با هم حرف بزنند اما با خودشان میگویند که چرا من پیام بدهم...و فقط چک میکنند و تکرار این جمله که یعنی آنلاینه داره با کی زر میزنه...؟

در این مواقع میروند سراغ دوست دختر/پسر قبلی یا فردی که به او مشکوک هستند و او را نیز چک میکنند و اگر او هم آنلاین باشد...وااااویلاااا... .

هی از دماغ نفس میکشند و لب میگزند... .

حالا نوبتِ حرف زدن به زبان پروفایل است...

آخ که این پروفایل نوشته ها چه معناهایی که ندارد..!

داری با دوستت چَت میکنی یکدفعه میبینی در پروفایلش نوشت " خر چه داند قیمت نقل و نبات" 

چشمانت سی و شش تا میشود و خودت را در آینه نگاه میکنی و پُشتت را چک میکنی که دُم نداشته باشی!

حالا باید تحلیل کنی که خر کیست و نقل نبات منصوب به کِه میشود!؟

خدا نکند طرفین کانال داشته باشند و ادمینِ کانال باشند.

دیده شده ادمین بخاطر فهماندن مسئله ای به دوست دختر/پسرش برای ده هزار نفر پست گذاشته و مخاطب هر جور با پُست ور رفته منظورش را نفهمیده!

در اوجِ خوب بودنِ رابطه هم به جای دوستت دارم قلب میفرستند و این اواخر هم جای شب بخیر گیف خرگوشی که روی کاناپه ولو شده است و از این جور احوالِ لا معلوم!

اع که هِی...لامصب این نوشته لحن ندارد و به خودیِ خود بی جان هست حالا تو آمدی برایش جایگزینِ شکلک هم انتخاب کردی؟

بگو دوستت دارم...شب بخیر را بگو....

بوس و بغل که مجازی نمیشود.....یک مقدار دیوانگی خرج کن و بلند شو برو جلوی درشان با سنگ بزن به پنجره اتاقش!

حالش را خوب کن!

حالِ این رابطه های تلگرامی و مجازی خوب نیست و تلفاتش را خواهیم داد!


حواسمان نیست

حواسمان باشد...


از حادثه پلاسکو تا حادثه معدن

  • علی اسفندیاری
  • جمعه ۱۵ ارديبهشت ۹۶
  • ۰۶:۲۸

حادثه تاسف بار معدن زمستان یورت آزادشهر هر چند گویی به جهت انسانی فاجعه بارتر از حادثه پلاسکو است لیکن این درد به کنار، اما متاسفانه حتی یک دهم حادثه پلاسکو در رسانه‌ی ملی بازتاب نداشته است و جان باختن کارگران پرتلاش و مظلوم معدن گویی چندان برای برخی اهمیت ندارد.

آنها نیز انسان بودند، آنها نیز شریف بودند و هستند ...

اما در حادثه‌ پلاسکو

همه‌ مراحل آواربرداری زنده پخش می‌شد.

همه‌ مسئولان دولتی سر می‌زدند.

همه دنبال مقصر می‌گشتند.

بی بی سی و صدای آمریکا هم از حادثه تحلیل سیاسی میکردن و قالیباف رو مسوول حوادث مرکز تولیدی پلاسکو میدونستن و وزارت کار مسوول نبود!!!


 اما در حادثه‌ معدن:

پخش زنده نداریم!

 رسیدگی و سر زدن مداوم دولتمردان را کمتر شاهدیم!

جهانگیری  و روحانی به کسی زنگ نمی‌زند و همچنان به تبلیغات انتخاباتی خود مشغولن!

بی بی سی و صدای امریکا تحلیل سیاسی نمیکنن!

هر روز هم یک شایعه درست نمیشود!


زیرا اینجا یک حادثه نیست اینجا مشکل به دلیل عدم وجود تجهیزات کافی و مناسب  رخ داد و بعضی ها(دولت) مسئول هستند 

اینجا دولت دهان کارگران را خورد میکنن

اینجا دولت، منتقدان را تندرو میداند

اینجا دولت اعتراض خانواده ها کارگران معدن را رفتار احساسی میداند


+زحمت کشان ایران تسلیت



آنچه امروز در تاکسی گذشت.....

  • علی اسفندیاری
  • يكشنبه ۱۰ ارديبهشت ۹۶
  • ۲۲:۲۸

آقای راننده و مسافر کنارش مشغول تحلیل اوضاع سیاسی اقتصادی مملکت بودند و کاندیداهای ریاست جمهوری رو نقد میکردند 
نزدیک پارک تاکسی ایستاد و یه آقا و خانوم جوان سوار تاکسی شدند 
نشستن کنار من شروع کردند حرفهای عاشقانه زدن 
پسره دستشو انداخته دور گردنش 
چه نازی میکرد دختره
و چه نازی میخرید پسره 
انگار نه انگار که بجز اونا سه نفر دیگه هم تو تاکسی نشستن 
تا بحث تلگرام پیش اومد و.. 
پسره: بده تلگرام تو چک کنم ببینم با کیا چت میکنی؟ 
دختره: وا این چه حرفیه 
پسره: بده دیگه 
دختره: مگه من عشق تو نیستم؟ گیر نده دیگه 
پسره: چرا هستی ولی من باس بدونم (با لحن خیلی جدی) 
دختره: باوشه چه غیرتی هم شده عشق من 
پسره شروع کرد تو تلگرامش گشتن 
که یهو گوشی دختره زنگ خورد 
پسره گفت بیا جواب بده شوهرته
برق سه فاز منو گرفت.... 
تو ذهنم پر سوال اگه اونی که زنگ زد شوهرشه؟ پس این کیه که همدیگرو عشقم و عزیزم صدا میزنن؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!! 

به شوهرش میگفت من کجا بیام زن بار دار حال مهمونی ندارم اصلا گیر نده دیگه من نمیام خدافظ... 
پسره گفت اوووو قدم نو رسیده مبارک بهم نگفته بودی 
زنه: انقدر مشغله فکری پیش اومد تو این دو سه روز یادم رفت بهت بگم تازه پریروز خودم فهمیدم 
پسره: معلومه شوهر هاتی داریا (با یه شیطنت خاصی اینو گفت) 
زنه:چطور؟ 
پسره: همین که زود بچه دار شدین منظورمه 
خانومه خیلی آروم گفت ولی من چون با دقت داشتم گوش میکردم شنیدم 
گفت فکر کنم مال توعه........ 
آب دهنم خشک شد وقتی اینارو شنیدم 
پسره دستشو از دور گردنش گرفت یه خورده خودشو جم و جور کرد 
احساس کردم وجودش پر استرس شده 
و سکوت بین اونا تا جایی که من پیاده شدم  حاکم شده بود 



امتحان دیکته چه امتحان سخت و بی انصافانه ای بود

  • علی اسفندیاری
  • سه شنبه ۲۹ فروردين ۹۶
  • ۰۶:۳۹



خیلی وقتها به امتحان دیکته فکر می کنم، اولین امتحانی که در کودکی با آن روبرو شدم.

چه امتحان سخت و بی انصافانه ای بود.

امتحانی که در آن، نادانسته های کودکی بی دفاع، مورد قضاوت بی رحمانه دانسته های معلم قرار می گرفت.

امتحانی که در آن با غلط هایم قضاوت می شدم نه با درست هایم.

اگر دهها صفحه هم درست می نوشتم، معلم به سادگی از کنار آنها می گذشت اما به محض دیدن اولین غلط دور آن را با خودکار قرمز جوری خط می کشید که درست هایم رنگ می باخت. جوری که در برگه امتحانم آنچه خود نمایی می کرد غلط هایم بود.

دیگر برای خودم هم عادی شده بود که آنچه مهم است داشته ها و توانایی هایم نیست بلکه نداشته ها و ضعف هایم است.

آن روزها نمی دانستم که گرچه نوشتن را می آموزم اما ...

بعدها وقتی به برادر کوچکترم دیکته می گفتم همان گونه قضاوت کردم که با من شد وحتی بدتر.

آنقدر سخت دیکته می گفتم و آنقدر ادامه می دادم تا دور غلط های برادرم خط بکشم.

نمی دانم قضاوتهای غلط با ما چه کرد که امروز از کنار صفحه صفحه مهربانی دیگران می گذریم اما با دیدن کوچکترین خطا چنان دورش خط می کشیم که ثابت کنیم تو همانی که نمی دانی، که نمی توانی.

کاش آن روزها معلمم، چیز مهمتری از نوشتن به من می آموخت.

این روز ها خیلی سعی می کنم دور غلطهای دیگران خط نکشم. 

این روز ها خیلی سعی می کنم که وقتی به دیگران می اندیشم خوبیهاشان را ورق ورق مرور کنم.

کاش بچه هایمان مثل ما قضاوت نشوند.



شعر طنز : محکمه الهی (خلیل جوادی)

  • علی اسفندیاری
  • دوشنبه ۲۸ فروردين ۹۶
  • ۱۹:۵۱


شعر طنز : محکمه الهی (خلیل جوادی)


یه شب که من حسابی خسته بودم

همین جــوری چشامو بستـه بـودم

سیاهی چشــام یه لحظه سُـر خـورد

یــه دفعـه مثل مرده ها خوابم برد

تــو خواب دیدم محشر کــبری شده

محکـمــة الهــــی بــر پــــا شـــده

خـــدا نشستـه مــردم از مــرد و زن

ردیف ردیف مقــابلش واستــــادن

چرتکه گذاشتــه و حساب می کنـه

به بنده هاش عتاب خطاب می کنـه

میگه چـرا این همــه لج می کنیـد

راهتــونو بـی خـودی کج مـی کنیـد

آیــــه فرستـادم کــه آدم بشیـــد

بــا دلخوشـی کنــار هـم جـم بشید

دلای غــم گرفتــه رو شــ­­ــاد کنیــد

بـا فکــرتـون دنیــــا رو آبــاد کنیـد

عقــل دادم بـریـــد تــدبـّر کـنیــد

نـه اینکه جای عقلو کــاه پر کنیـد

مــن بهتون چقد مـــاشالاّ گفتــم

نیـــــــافریـده بــاریکــلاّ گفتـــم

من که هـواتونو همیشـه داشتـــم

حتی یه لحظــه گشنه تون نذاشتـم

امــــا شمـا بازی نکــرده باختیـــد

نشـستیـد و خــــدای جعلی ساختیـد

هـر کـدوم از شما خودش خدا شـــد

از مــــا و آیــه های مـا جـدا شــــد

یه جو زمین و این همه شلوغـــی؟

این همه دیــن و مذهب دروغـــی؟

حقیقتـاً شماهـــا خیـلی پستـیـن

خــر نبـاشیـن گـــاوو نمـی پرستین

از تـوی جـم یکــی بـُلن شد ایستاد

بُـلن بـُلن هــی صلـــــوات فرستـاد

از اون قیافه های حق به جانب

هم از خودی شاکی و هم اجانب

گف چــرا هیشکی روسری سرش نیست

پس چـرا هیشکی پیش همسرش نیست

چــرا زنـا ایـــن جـــوری بد لبــاسن

مــردای غیـــــرتــی کجــا پلاسـن؟

خــدا بهش گف بتمـرگ حرف نــزن

اینجا کـــه فرقی نـدارن مــــرد و زن

یــارو کِنِف شــد ولــی از رو نــرفت

حرف خـدا از گـوش اون تو نـرفـت

چشاش مـی چرخه نمی دونم چشــه

آهان می خواد یواشکی جیم بشــه

دید یـــه کمی سرش شلوغـــه خـدا

یواش یواش شـد از جماعت جـــدا

بــا شکمـی شبیـــه بشکــة نفت

یهو سرش رو پایین انـداخت و رفت

قــراولا چـــن تــا بهش ایس دادن

یــارو وا نستاد تـا جلوش واستـادن

فوری در آورد واسه شون چک کشید

گف ببرید وصول کنیـد خوش بشیـد

دلــــم بـــــرای حــوریـا لـک زده

دیـر بــرســم یکــی دیگـه تـک زده

اگــــر نرم حوریــــه دلگیر میشــــه

تو رو خــــدا بذار برم دیر میشـــــه

قراول حضــرت حــق دمش گــــرم

بـا رشـــوه ی خیلی کلـون نشد نـرم

گـــوشای یــارو رو گرف تو دستـش

کشون کشون برد و یه جایـی بستش

رشوه ی حاجــی رو ضمیمــه کــردن

تـوی جهنـم اونــو بیمــه کـــردن

حاجیــه داش بـُلن بُـلن غر مـــی زد

داش روی اعصـابـــــا تلنگر مــــی زد

خدا بهش گف دیگه بس کن حاجـی

یه خورده هم حبس نفس کــن حـاجـی

ایـن همــــه آدم رو معــطّل نکـن

بگیـر بشین این قــــده کل کل نکــن

یـــه عا لمه نامــه داریـم نخــونده

تـــــازه ، هنوز کُرات دیگــــه مـونده

نامــه ی تـو پر از کـــارای زشتـــــه

کی به تو گفتـه جات توی بهشتــــه ؟

بهش جـــــای آدمــای بـاحالـــــه

ولت کنـــــم بری بهش ؟ محالـــــه

یادتــــه کـه چقد ریا می کـــــردی

بنده هــای مـــــارو سیـا مـــی کردی

تا یـــه نفر دور و بــرت مـی دیــــدی

چقد ولا الضّــــا لّینـو مـی کشیـــدی

این همه که روضه و نوحــه خونـدی

یه لقمه نون دست کسی رسـونـــدی؟

خیال می کردی ما حواسمــون نیس

نظم نظام هستی کشکـی کشکی س؟

هر کـــــاری کـردی بچــه هـا نوشتن

می خوای برو خـودت ببین تـــو زونکن

خلاصـــه ، وقتی یـارو فهمید اینـــه

بـــــازم دُرُس نمـی تونس بشینــــه

کاسه ی صبرش یه دفـه سر می رف

تـــا فرصـتی گیر می آورد در می رف

قیـامتـه اینجـــا عجـب جـــــاییــه

جــون شمــــا خیلـی تمـاشـــاییــه

از یــــه طرف کلــی کشیش آوردن

کشون کشون همـه رو پیش آوردن

گفتـم اینـــــارو کـــــه قطار کردن

بیچـــــاره ها مگـــه چیکار کــردن؟

مأ موره گف میگم بهت مــن الان

مفسد فی الارض کــه میگن همین هان

گفت: اینـــــا بهش فروشی کـردن

بـــی پـدرا خــــــدارو جوشی کــردن

بنـــــام دین حسابی خــوردن اینها

کـــفر خـــــــدارو در آوردن اینهــــا

بد جــوری ژاندارکو اینـــا چزونـدن

زنــده تـوی آتیش اونـــو سوزوندن

روی زمین خـــدایی پیشــه کــردن

خون گالیلـــه رو تو شیشــه کــردن

اگــــه بهش بگی کُلاتــو صاف کن

بهت میگـــه بشین و اعتـراف کــن

همیشـــه در حــال نظاره بــــودن

شما بگـــــو اینا چی کــــاره بـودن؟

خیام اومد یه بطری ام تــو دستش

رفت و یه گوشــه یی گرف نشستش

حــــاجی بُـلن شد با صـدای محکم

گف : ایـن آقـــا بـاید بــره جهنـــم

خدا بهش گف تـــو دخـا لت نکــن

بــــه اهـل معرفت جسارت نکـــن

بگــــو چرا بـــه خون این هلاکـــی

این کـــه نه مدعی داره نـــه شاکـی

نــه گـرد و خاک کــرده و نـه هیاهـو

نــــه عربده کشیده و نـــه چاقــــو

نـــه مال این نــــه مال اونـو برده

فقط عـــرق خــــریده رفتـــه خورده

آدم خوبیـه هـــــــواشو داشتــــم

اینجا خــــودم براش شراب گذاشتـم

یهــــو شنیــــدم ایس خبردار دادن

نشستـه ها بُــلن شـدن واستـــادن

حضرت اسرافیل از اونــــور اومد

رف روی چـــار پایــه و چــن تا صـــور زد

دیــــدم دارن تخت روون میــــارن

فرشتـــه هــــا رو دوششــون میـــارن

مونده بودم کــه این کیـــه خدایا

تـــو محشـر این کــارا چیـــــه خدایـــا

فِک می کنید داخل اون تخ کی بود

الان میگم ،یـه لحظه ، اسمش چی بـود؟

اون که تو دنیا مثل توپ صدا کـرد

همون کــــه این لامپــارو اختـرا کــــرد

همونکه کاراش عالی بود اون دیگه

بگید بــابــا ، تومــــاس ادیسون دیگـه

خــدا بهش گف دیگـــه پایین نیـا

یـــــه راس بـــــرو بهش پیش انبیـــا

وقت و تلف نکن تــوماس زود برو

بــه هـر وسیلــه ای اگـــــر بود بــــرو

از روی پل نری یـــه وخ مـی افتــی

مـیگــم هــــوایی ببرنـــد و مفتـــــی

باز حاجــی ساکت نتونس بشینـــه

گفت کـــه : مفهــــوم عدالت اینـــه؟

آخه ادیسون کــه مسلمون نبود

ایـن بـابـا اهل دیــن و ایمــــون نبــود

نــه روضه رفته بود نــه پـای منبر

نــه شمـر می دونس چیـه نــــه خـنجــر

یــه رکعت ام نماز شب نخــونـده

با سیم میماش شب رو به صُب رسونده

حرفــای یارو کــه بـــه اینجا رسید

خـــدا یه آهـــی از تــــــه دل کشیـــد

حضرت حق خــودش رو جابجا کرد

یــــــه کم به این حاجی نیگا نیگا کـرد

از اون نگـاههـای عـاقل انـدر ـــــ

[ سفیه ] شــــــو بـاید بیــارم ایـن ور

با اینکه خیلی خیلی خستـه هم بود

خطاب بــــه بنده هاش دوبـاره فرمـــود

شمـــا عجب کلّـــه خرایی هستید

بـــابــا عجب جـــــونـورایـی هستیـــد

شمر اگه بود آدولف هیتلــرم بود

خـنجــر اگـــــر بــود روو ِلــوِرم بـود

حیفه کــــه آدم خودشو پیر کنــه

و ســـوزنش فقط یــــه جـــا گیر کنــه

میگیـد تومـاس من مسلمـون نبـود

اهل نمــاز و دیـن و ایمــــون نبــــود

اولاً از کجا میگیــد ایـن حرفــــو ؟

در بیــــارید کـلّــة زیــــر بـــرفـــو

اون منــو بهتـر از شمـا شنـاختـه

دلیلشـم این چیزایــی کــــه ساختـــه

درسـتـــه گفتـه ام عبـادت کنیــد

نگفتــــــه ام به خلـق خدمت کنیـد؟

تومـاس نه بُم ساخته نه جنگ کرده

دنیـــارو هم کلـّـــی قشنگ کــــــرده

من یـــه چراغ کــه بیشتـر نداشتـم

اونم تـــو آسمونـا کــــار گذاشتـــم

توماس تو هر اتاق چراغ روشن کرد

نمیدونید چقــــد کمک به مــن کـرد

تو دنیـا هیچـکی بـی چـراغ نبوده

یا اگـرم بـوده ، تــــو بــاغ نبــوده

خــدا بـرای حاجـــــی آتش افــروخت

دروغ چرا یـــه کم براش دلــم سوخت

طفلی تــو باورش چــــه قصرا ساخته

اما بـــه اینجا کـــــه رسیده باختــــه

یکی میاد یــــه هاله ایی بــاهاشـــه

چقـــد بهش میـــاد فرشتـــه باشـــه

اومد رسید و دست گذاش رو دوشــم

دهـــانشـــــو آوُرد کنــــار گـوشـــم

گف:تو کــه کلّه ات پرِ قورمـه سبزیست

وقتی نمــی فهمی، بپرســی بــد نیست

اونکـــه نشستـه یک مقــام والاست

متــرجمـــه ، رفیق حق تعالـــی ست

خـودِ خــــدا نیست ، نمـاینده شـــــه

مــــورد اعتماده شـــه بنــده شـــــه

خــــدای لم یلد کــــه دیدنــی نیس

صــــداش با این گوشـا شنیدنی نیس

شمــــا زمینیـــا همــش همینیـــد

اونــــورِ میـــزی رو خـــــدا مـی بینیـد

همینجوری می خواس بلن شه نم نم

گف : کـــه پاشو، بـاید بــری جهنــــم

وقتـی دیـدم منم گــــرفتار شــــدم

داد کشیــدم یــــه دفعـه بیدار شدم 


شعری به استقبال از محمد کاظم کاظمى شنیده ام که به سویم پیاده مى آیى تمام آنچه ندارى نهاده مى آیى

  • علی اسفندیاری
  • سه شنبه ۱۵ فروردين ۹۶
  • ۲۲:۱۵

آقاى محمد کاظم کاظمى شعر معروف خود را در اوایل سال ١٣٧٠سرود و در مطبوعات ایران و در جمع مهاجرین گُل کرد. با اینکه گفته بود:


غروب در نفس گرم جاده خواهم رفت

پیاده آمده بودم، پیاده خواهم رفت


اما او به کشور نیامد و پس از گذشت نزدیک به پنج سال، جناب جاوید شعر ذیل را به استقبال ایشان سروده بودند:


به استقبال از محمد کاظم کاظمى


بیا که...


شنیده ام که به سویم پیاده مى آیى

تمام آنچه ندارى نهاده مى آیى


بیاکه برق شبت آتش جنون من است

بیا که فرش رهت برگ هاى خون من است


بیا که چادر پر خون خواهرت اینجاست

بیا که مرقد پاک برادرت اینجاست


بیا و ساعتى در شهر شب درنگ مکن

و شیشه ى دل خود را قرین سنگ مکن


بیا که با تو حدیث کلاغ را گویم

و جان سپردن گل هاى باغ را گویم


بیا و شعر پُر از التهاب خویش بخوان

میان جمع یتیمان کتاب خویش بخوان


غروب از نفس گرم جاده مى آیى

پیاده رفتى و اینک پیاده مى آیى


اگرچه رود من از آب ناله ها پُر شد

و نان ما ز قضا تکه هاى آجُر شد


اگرچه کودک ما روز عید، عید نکرد

و جامه ى سیه ى خویش را سپید نکرد


صداى بوم ازین آشیانه مى آید

به دوش هموطنت تازیانه مى آید


به شهر هرکه بیبنى فتاده خواهى دید

و مثل خود همگى را پیاده خواهى دید


درفش عزت یاران خمیده خواهى یافت

و سینه سینه ى شهرت دریده خواهى یافت


غروب ها نفس تنگ جاده را دیدم

ولى نیامدن آن پیاده را دیدم


زمان کذشت و ازان آشنا خبر نرسید

و آنکه در همه جا بود، رهگذر نرسید


گهى غروب و گهى نیمروز را دیدم 

و رنج هاى خزان و تموز را دیدم


نیامدى و من از انتظار مى میرم

چو لاله هاى وطن داغدار مى میرم


نیامدى و شفق، رنگ خون ما بگرفت

ز سنگ و چوب وطن بهر ما عزا بگرفت 


نشان دشنه ى آوارگى به سر دارم

ز داستان سیاه شبت خبر دارم


غریبه باشى و من نیز دربدر بودم

تو شعر گفتى و من نیز نوحه گر بودم


من از کرانه ى غربت پریده آمده ام

و ابر هاى سیه را دریده آمده ام


اگرچه خسته و پژمان و ریش بنشستم

ولى به کنگره ى بام خویش بنشستم


درین دیار به بالم اگرچه سنگ زنند

نه سنگ آه چه گویم ! که با تفنگ زنند


به کوه و باغ و بیابان پریده ام اینجا

ولیک تیر ملامت ندیده ام اینجا


اگرچه نعش برادر به دوش مى گیرم

و ناله هاى غریبانه گوش مى گیرم


اگرچه کلبه ى من نقش گور را دارد

و گریه ام نفس بومِ کور را دارد


ولیک سنگر پُر افتخار من اینجاست

هرات و کابل و بلخ و مزار من اینجاست


به انتظار، سخن با غروب مى گویم

به یمن مقدم تو شعرِ خوب مى گویم


بیا که تا به سحر قصه را دراز کنیم

سحر، به مسجد بى سقف خود نماز کنیم


بیا و بال بیفشان که شهپرت اینجاست

و آشیانه ى باز و کبوترت اینجاست


بیا که بر من و تو آسمان دو رنگ شده

و میزبان تو از مهمان به تنگ شده


چه گویم آنکه اگر سفره بسته خواهد شد

حریم حرمت مهمان شکسته خواهد شد


کابل، ١٠ حوت ١٣٧٤ جاوید.

آنچه به من فرمان می راند خنده کودکان است.

  • علی اسفندیاری
  • پنجشنبه ۲۶ اسفند ۹۵
  • ۲۲:۰۹


اشراف زاده ای، در راه پیرمردی دید که بارسنگینی از هیزم بر پشت حمل می کند، لنگ لنگان قدم بر می داشت و نفس نفس صدا می داد. 

به پیرمرد نزدیک شد و گفت: مگر تو گاری نداری که بار به این سنگینی می بری؟ هر کسی را بهر کاری ساخته اند. گاری برای بار بردن  است.

پیرمرد خنده ای کرد و گفت: این گونه هم که فکر می کنی نیست. به آن طرف جاده نگاه کن. چه می بینی؟

اشراف زاده با لبخندی گفت: پیرمردی که بارهیزم بر گاری دارد و به سوی شهر روانه است.

پیرمرد گفت: می دانی آن مرد، اولادش از من افزون تر است ولی فقرش از من بیشتر است؟

اشراف زاده گفت: باور ندارم، از قرائن بر می آید فقر تو بیشتر باشد زیرا آن گاری دارد و تو نداری و بر فزونی اولاد باید تحقیق کرد.

پیرمرد گفت: آقا! آن گاری مال من و آن مرد همنوع من است. او گاری نداشت و هر شب گریه ی کودکانش مرا آزار می داد چون فقرش از من بیشتر بود گاری خود را به او دادم تا بتواند خنده به کودکانش هدیه دهد.

بارسنگین هیزم، با صدای خنده ی کودکان آن مرد، چون کاه بر من سبک می شود. آنچه به من فرمان می راند خنده کودکان است.



دلتنگی برای نوشتن

  • علی اسفندیاری
  • يكشنبه ۲۴ بهمن ۹۵
  • ۲۰:۱۰

فکر میکنم من یک پسر احساساتی هستم که زیاد وابسته میشم وابستگی به وبلاگ هم یکی از این مورداس 

مدتی بود که ننوشتم راستش دیگه نمی خواستم بنویسم مثل همه دوستام که دیگه نمی نویسند ولی انگار وبلاگ جزئی از زندگی من شده 

تو این مدت هر اتفاقی که می افتاد میخواستم بیام و بنویسم که امروز بالاخره صبرم لبریز شد و دیگه طاقت نیاوردم 

خوب دیگه  بگم از دربی امروز در دانشگاه امام خمینی بهشهر 


قصه ها
برای "بیدار کردن" ما
نوشته شدند ؛
اما تمام عمر
ما برای "خوابیدن"
از آن ها استفاده کردیم ...!