بگذار دوست بمانیم عشق همه چیز را خراب می کند..

  • علی اسفندیاری
  • پنجشنبه ۸ مهر ۹۵
  • ۱۷:۱۷




عشق همه چیز را خراب میکند




نیمه شب پانزدهمین روز فروردین دخترک در حالی که از فرط خستگی بخاطر رقصیدن زیاد روی پاهایش بند نبود لبخند زنان دست پسرک را تا لب دریاچه کشید و کنار آن روی چمن های خیس دراز کشیدند. پسرک چشم های نیمه بازش را به دختر دوخته بود. دستهایش را به سمت صورت دخترک برد و آن را به سمت خویش برگرداند. در حالی که در آتش شوق و هوس می سوخت گفت : می توانم تو را برای همیشه داشته باشم؟

دخترک چشم از او گرفت. کمی به فکر فرو رفت. نفس عمیقی کشید و در جوابش گفت: بزار بهت بگم بعدش چی میشه

الان من پیشنهادت رو قبول می کنم. بعدش احتمالا دوتاییمون از خوشحالی بلند شیم و رو چمنا بدویم یا از سر هیجان رو هم دیگه آب بپاچیم و حسابی خیس بشیم...

بعدها که بارون‌ اومد دست همو بگیریمو تا خود صبح زیر بارون قدم بزنیم. و چون من سرمایی ام احتمالا سردم بشه و بلرزم. تو هم کتت رو در بیاری بندازی رو شونه من. بعد دستت رو بذاری پشت کمرم و به قدم زدنمون ادامه بدیم. شاید هم تو گوش هم زمزمه های عاشقونه سر بدیم که تا یه هفته از زور ذوق خوابمون نبره...

بعدا شاید با دوستامون بریم بیرون. دوستایی که تازه از یه رابطه عاطفی اومدن بیرون. یه سریاشون تصمیم گرفتن تنها بمونن و کسی رو تو خلوتشون راه ندن. یه سریاشونم لابد ترجیح دادن دورشونو شلوغ کنن و با همه باشن تا بلکه اینجوری خودشونو گول بزنن و بتونن از تنهایی فرار کنن. این وسط حتما ما باز هم دست همو می گیریم و دل همه شونو آب می کنیم. اینجا شاید تو موهامو بزنی کنار، گردنمو ببوسی و رو به اون دسته آخر از دوستات بگی: یکی هر روز، نه هر روز یکی... و من تو دلم یه عالمه ذوق کنم.

بعدترش حتما روز تولدمه. تو از یه هفته قبل‌ بالا پابین می پری و خودتو به آب و آتیش می زنی تا یه شب فراموش نشدنی واسه من بسازی. منم حتما از ته قلب خوشحال می شم و خدا رو به خاطر وجود تو شکر می کنم.

اِمممم... دیگه چی میشه؟

طره ای از موهایش را پشت گوشش نشاند و ادامه داد:

اِممممم... بعدش حتما مدت زیادی از دوستیمون گذشته و عاشق هم شدیم. همه مارو به اسم هم می شناسن. شایدم وقتی با هم تو جاهای رسمی حاضر بشیم منو به فامیلی تو صدا کنن و منم هربار قند تو دلم آب بشه.

بعدترش شاید با هم به کنسرت خواننده مورد علاقه تو بریم. اون شب از همه دغدغه هامون آزاد بشیم و با خیال راحت وسط جمعیت داد بزنیم و خواننده رو همراهی کنیم. احتمالا آخرش یه آهنگ لایت هم پخش بشه و دست تو دور کمر من و دست منم حتما دور گردن تو حلقه بشه و با هم برقصیم. بعدش هم به همراه عشق بازی به استقبال خواب بریم، همدیگه رو غرق بوسه کنیم و به شب رمانتیکمون پایان بدیم.

بذار یه ذره برم جلوتر...

چشماش را ریز کرد و پس از چند ثانیه مکث ادامه داد:

اینجا دقیقا همون جاییه که حتما اختلافامون شروع می شه. بحث سر چیزای کوچیک، اختلاف نظر سر مسائل بزرگ، بهونه گیرای وقت و بی وقت و هزار تا مشکل دیگه... شایدم خوشی زده زیر دلمون و به هر حال یکی مون به هر دلیلی تصمیم می گیره بره.

کمی به سمت پسر کج شد و خیره شد در چشمانش: کسی هم که تصمیم می گیره بره، حتی اگه نره، دیگه پیشت نیست...

نگاهش رو از پسر گرفت و دوخت به آسمون مهتابی: رابطه مون بد یا خوب تموم میشه. اولش حتما جفتمون داغیم و عین خیالمون نیست. شاید من وقتمو با دوستام پر کنم و باهاشون خوش بگذرونم و اصلا هم یاد تو نیفتم. تو هم شاید همین کارا رو بکنی و من حتی یه لحظه هم تو فکرت نباشم.

بعدترش شاید وقتی باشه که یه دفعه به خودمون می یایم. اون اول داغ بودیم ولی اینجا حتما بدون هم یخ می زنیم. یه باره غم و غصه هجوم میارن سمتمون. شاید تو به ارتش بیست نفره سیگارت پناه ببری، منم همه چیو ول کنم، دور خوش گذرونی و رفیق بازیمو خط بکشم و خودمو پشت درسم قایم کنم. ادامه اش بدم و بعدشم حتما بچسبم به کار.

بعدها حتما تو کار مورد علاقه ات موفق شدی. شایدم اون بین با یه دختر آشنا شدی و باهاش ازدواج کردی. منم حتما همچنان چسبیدم به کارم انگار که با کار ازدواج کردم.

به اینجا که رسید دختر آه کشید. سرش رو انداخت پایین و گردنبندش رو تو مشتش گرفت: آخه می دونی... من خودم رو می شناسم... اون موقع حتما نگاه آدما روم سنگینی می کنه. شایدم منو با انگشت به هم نشون بدن و انگ منزوی و بی تفاوت بودن بهم بزنن... حتما من بهشون اهمیت نمی دم. اونا چه می فهمن آدمای بی تفاوت یه روزی همه چی واسشون مهم بوده. چه می فهمن بدترین کاری که یه نفر می تونه با دلت بکنه اینه که دیگه از بودن هیچ کس ذوق نکنی. چه برسه به این که بخوای تنهایی ات رو باهاش قسمت کنی و منزوی نمونی. چه می فهمن اعتماد کردنِ دوباره برات از روزی هزار بار جون دادن سخت تره...

لبخند دردناکی زد و سرش رو گرفت بالا: تو هم حتما هر شب واسه زنت گل می


خری و آخر هفته ها می بریش رستوران. اونم از کارایی که تو روز کرده بر ات می گه و با صدای بلند با هم می خندین

بعدتر شاید بچه دار شدی و سرت به دخترت گرم بشه. واسش لباسای پف دار و کفشای عروسکی بخری و به زنت سفارش کنی حواسش بهش باشه‌. شاید فقط لبخندات کمی درد بکنه و احتمالا اون ارتش بیست نفره ات رو همچنان همراه خودت این ور اون ور بکشونی. منم حتما تو کارم پیشرفت چشمگیری کردم و مثلا شدم همه کاره یه شرکت مهندسی. همه فکر و ذکرم شده کار و احتمالا اون وسط هم شنبه تا پنجشنبه به تو فکر کنم، جمعه ها عاشقت بشم.‌‌

بعدها شاید از هم متنفر شدیم. شایدم به یاد هم بسوزیم و بخوایم حتی یه روزم که شده برگردیم به گذشته. شاید آرزو کنیم نبودنمون کوتاه بیاد چرا که پایانمون نزدیک شده...

دخترک قطره اشکی که گوشه چشمش را به بازی گرفته بود با سر انگشت پاک کرد. در حالی که خیرگی اش به آسمان و گونه های گل انداخته اش نشان از آتش درونش بود با بغض دستهای پسر را فشار داد و گفت:

بگذار دوست بمانیم عشق همه چیز را خراب می کند...



      

دو پند دوحکایت

  • علی اسفندیاری
  • پنجشنبه ۸ مهر ۹۵
  • ۱۷:۱۶

حکایت



یه کلاغ روی یه درخت نشسته بود و تمام روز بیکار بود

 و هیچ کاری نمی کرد. 

یه خرگوش از کلاغ پرسید: 

منم می تونم مثل تو تمام روز بیکار بشینم 

و هیچ کاری نکنم؟ کلاغ جواب داد: 

البته که می تونی!

 خرگوش روی زمین کنار درخت نشست و مشغول استراحت شد. 

یهو روباه پرید خرگوش رو گرفت و خورد!

نتیجه اخلاقی:

 برای اینکه بیکار بشینی و هیچ کاری نکنی ،

باید اون بالا بالاها نشسته باشی!


____________________________________________________


مردی نزد جوانمردی آمد و گفت:

 تبرکی میخواهم. جامه ات را به من بده تا من نیز همچون تو از جوانمردی

 بهره ای ببرم. جوانمرد گفت:

 جامه ی مرا بهایی نیست.

 اما سوالی دارم؟ مرد گفت: بپرس.

 جوانمرد گفت: اگر مردی چادر بر سر کند زن می شود؟ مردگفت: نه جوانمرد گفت اگر زنی جامه ی مردانه بپوشد مرد می شود؟ مرد گفت: نه.

 جوانمرد گفت: پس در پی آن نباش که جامه ی از جوانمردان را در بر کنی که اگر پوست جوانمرد را هم در بر کشی جوانمرد نخواهی شد . 

زیرا جوانمردی به جان است نه به جامه.


____________________________________________________


آقای نورانی سوخته

  • علی اسفندیاری
  • پنجشنبه ۸ مهر ۹۵
  • ۰۶:۴۹

داستان «آقای نورانی سوخته» از کتاب «رفاقت به سبک تانک»


بعد از دو سه ماه دلم برای اهل و عیال تنگ شد و فکر و خیالات افتاد تو سرم. مرخصی گرفتم و روانه ی شهرمان شدم. اما کاش پایم قلم می شد و به خانه نمی رفتم. سوز و گداز مادر و همسرم یک طرف، پسر کوچکم که مثل کنه چسبیده بود به من که مرا هم به جبهه ببر، یک طرف.


مانده بودم معطل که چگونه از خجالت مادر و همسرم در بیایم و از سوی دیگر چگونه پسرم را از سر باز کنم. تقصیر خودم بود. هر بار که مرخصی می آمدم آن قدر از خوبی ها و مهربانی های بچه ها تعریف می کردم که بابا و ننه ام ندیده عاشق دوستان و صفای جبهه شده بودند، چه رسد به یک پسر بچه ی ده، یازده ساله ای که کله اش بوی قرمه سبزی می داد و در تب می سوخت که همراه من به جبهه بیاید.


و در عین حال پدر صدام یزید کافر را در بیاورد و او را روانه ی بغداد ویرانه اش کند.


آخر سر آن قدر آب لب و لوچه اش را با ماچ های باد کش مانندش به سر و صورتم چسباند و آبغوره ریخت و کولی بازی در آورد تا روم کم شد و راضی شدم که برای چند روز به جبهه ببرمش.


کفش و کلاه کردیم و جاده را گرفتیم آمدیم جبهه. شور و حالش یک طرف، کنجکاوی کودکانه اش طرف دیگر. از زمین و آسمان و در و دیوار ازم سئوال می پرسید:


بابا این تفنگ گندهه اسمش چیه؟


بابا چرا این تانک ها چرخ ندارند، زنجیر دارند؟


بابا این آقاهه چرا یک پا ندارد؟


بابا این آقاهه سلمانی نمی رود، این قدر ریش دارد؟


بدبختم کرد بس که سئوال پرسید و من مادر مرده جواب دادم. تا اینکه یک روز بر خوردیم به یک بنده خدا که رو دست بلال حبشی زده بود و به شب گفته بود تو نیا که من تخت گاز آمده ام. قدرتی خدا فقط دندان ها و دو حدقه چشم سفید داشت.


پسرم در همان عالم کودکی گفت: بابایی مگر شما نمی گفتید رزمندگان ما همه نورانی هستند؟


منظورش را متوجه نشدم: چرا پسرم، مگر چی شده؟


و او جواب داد: پس چرا این آقاهه این قدر سیاه سوخته است؟


سریع منظورش راگرفتم، کم نیاوردم و گفتم: بابا جون اون آقا از بس نورانی بوده صورتش سوخته، فهمیدی؟!


زود قضاوت نکنیم

  • علی اسفندیاری
  • چهارشنبه ۷ مهر ۹۵
  • ۲۳:۲۴

زنی جوان در سالن فرودگاه منتظر پروازش بود

چون هنوز چند ساعت به پروازش باقی مانده بود،تصمیم گرفت برای گذراندن وقت کتابی خریداری کند.او یک بسته بیسکویت نیز خرید.

او بر روی یک صندلی دسته دار نشست و در آرامش شروع به خواندن کتاب کرد.در کنار او یک بسته بیسکویت بود و در کنارش مردی نشسته بود و روزنامه میخواند.

وقتی که او نخستین بیسکویت را به دهان گذاشت،متوجه شد که مرد هم یک بیسکویت برداشت و خورداو خیلی عصبانی شد اما چیزی نگفت.

پیش خود فکر کرد:"بهتر است ناراحت نشوم شاید اشتباه کرده است"

ولی این ماجرا تکرار شد.هر بار که او یک بیسکویت برمیداشت،آن مرد هم همین کار را میکرد.این کار او را حسابی عصبانی کرده بود ولی نمیخواست واکنش نشان دهد.

وقتی که تنها یک بیسکویت ماند پیش خود فکر کرد:"حالا ببینم این مرد بی ادب چه خواهد کرد؟"

مرد آخرین بیسکویتش را نصف کرد و نصفش را خورد.

زن جوان حسابی عصبانی شده بود.در این هنگام بلندگوی فرودگاه اعلام کرد که زمان سوار شن به هواپیماست.آن زن کتابش را بست،چیزهایش را جمع و جور کرد و با نگاه تندی که به مرد انداخت از آنجا دور شد و به سمت دروازه اعلام شده رفت.

وقتی داخل هواپیما روی صندلی اش نشست،دستش را داخل ساکش کرد تا عینکش را داخل ساکش قرار دهد و ناگهان با کمال تعجب دید که جعبه بیسکویتش آنجاست،باز نشده و دست نخورده!!!

خیلی شرمنده شد

از خودش بدش آمد

فراموش کرده بود بیسکویتی را که خریده بود داخل ساکش گذاشته.

آن مرد بیسکویت هایش را با او تقسیم کرده بود بدن آنکه عصبانی و برآشفته شود

احترام خود را نگاه باید داشت

  • علی اسفندیاری
  • چهارشنبه ۷ مهر ۹۵
  • ۲۳:۱۶

 احترام خود را نگاه باید داشت


درویش کسی است که به مقدار کمی از مال دنیا راضی باشد و بیش از نیاز، برای خود برندارد.


درویشی آهنین اراده با پادشاهی قدرتمند سال‌ها رابطهٔ دوستی و رفت ‌و آمد داشت. تا اینکه یک روز احساس کرد شاه با او سرسنگین است.


در این باره بسیار اندیشید. به این نتیجه رسید که تنها سبب رفتار سرد پادشاه با او این است که بیش از اندازه نزد شاه می‌رود. از آن پس رابطهٔ خود را با شاه قطع کرد.


روزی آن دو در راهی به طور اتفاق یکدیگر را دیدند. پادشاه آغاز صحبت با درویش کرد و گفت: «چرا پیوند خود را از ما بریده‌ای و با ما رفت‌وآمد نمی‌کنی؟»


درویش گفت: «از این رو که دریافتم اگر از نیامدن من بپرسی، بهتر است از این که بپرسی برای چه آمده‌ای!؟»


به درویش گفت آن توانگر

چرا به پیشم پس از دیرها آمدی؟


بگفتا: «چرا نامدی پیش من؟»

بسی خوشتر است از «چرا آمدی!؟»


از کتاب: قصه‌های جامی

سید علی محمد رفیعی



مرد گِلْ ‌خوار.

  • علی اسفندیاری
  • چهارشنبه ۷ مهر ۹۵
  • ۲۳:۱۴

مرد گِلْ ‌خوار


مردی که به گل خوردن عادت داشت به یک بقالی رفت تا قند سفید بخرد. بقال مرد دغلکاری بود. به جای سنگ، گل در ترازو گذاشت تا سبکتر باشد و به مشتری گفت : سنگ ترازوی من از گل است. آیا قبول میکنی؟ مرد گلخوار با خود گفت : چه بهتر!. گل میوه دل من است. به بقال گفت: مهم نیست، بکش.


بقال گل را در کفّه ترازو گذاشت و شروع کرد به شکستن قند، چون تیشه نداشت و با دست قند را می‌شکست، به ظاهر کار را طول داد. و پشتش به گلخوار بود، گلخوار ترسان ترسان و تندتند از گل ترازو می‌خورد و می‌ترسید که بقال او را ببیند، بقال متوجه دزدی گلخوار از گل ترازو شده بود ولی چنان نشان می‌داد که ندیده است. و با خود می‌گفت: ای گلخوار بیشتر بدزد، هرچه بیشتر بدزدی به نفع من است. چون تو ظاهراً از گل من می‌دزدی ولی داری از پهلوی خودت می‌خوری. تو از فرط خری از من می‌ترسی، ولی من می‌ترسم که توکمتر بخوری. وقتی قند را وزن کنیم می‌فهمی که چه کسی احمق و چه کسی عاقل است.مثل مرغی که به دانه دل خوش می‌کند ولی همین دانه او را به کام مرگ می‌کشاند.



 داستان های مثنوی معنوی




ماجرای انتخاب همسر برای شاهزاده چین.

  • علی اسفندیاری
  • چهارشنبه ۷ مهر ۹۵
  • ۲۳:۰۳

 ماجرای انتخاب همسر برای شاهزاده چین 


دویست و پنجاه سال پیش از میلاد؛ در چین باستان؛ شاهزاده ای تصمیم به ازدواجگرفت. با مرد خردمندی مشورت کرد و تصمیم گرفت تمام دختران جوان منطقه را دعوت کند، تا دختری سزاوار را انتخاب کند.


وقتی خدمتکار پیر قصر، ماجرا را شنید غمگین شد چون دختر او هم مخفیانه عاشق شاهزاده بود. دختر گفت او هم به آن مهمانیخواهد رفت.


مادر گفت: تو شانسی نداری، نه ثروتمندی و نه خیلی زیبا. دختر جواب داد: می دانم که شاهزاده هرگز مرا انتخاب نمی کند، اما فرصتی است که دست کم یک بار او را از نزدیک ببینم.


روز موعود فرا رسید و همه آمدند. شاهزاده رو به دختران گفت: به هر یک از شما دانه ای می دهم، کسی که بتواند در عرض شش ماه زیباترین گلرا برای من بیاورد، ملکه آینده چین می شود.


همه دختراندانه ها را گرفتند و بردند. دختر پیرزن هم دانه را گرفت و در گلدانی کاشت. سه ماه گذشتو هیچ گلی سبز نشد، دختر با باغبانان بسیاری صحبت کرد و راه گلکاری را به او آموختند، اما بی نتیجه بود، گلی نرویید.


روز ملاقات فرا رسید، دختر با گلدان خالی اش منتظر ماند و دیگر دختران هر کدام گل بسیار زیبایی به رنگها و شکلهای مختلف در گلدانهای خود داشتند.


لحظه موعود فرا رسید شاهزاده هر کدام از گلدانها را با دقت بررسی کرد و در پایان اعلام کرد دختر خدمتکار همسر آینده او خواهد بود!


 همه اعتراض کردند که شاهزاده کسی را انتخاب کرده که در گلدانش هیچ گلی سبز نشده است.


شاهزاده توضیح داد: این دختر تنها کسی است که گلی را به ثمر رسانده که او را سزاوار همسری امپراتور می کند: گل صداقت... همه دانه هایی که به شما دادم عقیم بودند، امکان نداشت گلی از آنها سبز شود...



درس زندگی

  • علی اسفندیاری
  • چهارشنبه ۷ مهر ۹۵
  • ۲۳:۰۱

 خواندنی



درس زندگی




امروز سر چهار راه کـتـک بـدی از یـک دختـر بچـه ی هفـت سـالـه خـوردم ! اگه دل به درددلم بدین قضیه دستگیرتون میشه …

پشت چراغ قرمز تو ماشین داشتم با تلفن حرف میزدم و برای طرفم شاخ و شونه میکشیدم که نابودت میکنم ! به زمینو زمان میکوبمت تا بفهمی با کی در افتادی! زور ندیدی که اینجوری پول مردم رو بالا میکشی و… خلاصه فریاد میزدم که دیدم یه دختر بچه یه دسته گل دستش بود و چون قدش به پنجره ی ماشین نمی رسید هی می پرید بالا و میگفت آقا گل ! آقا این گل رو بگیرید…


منم در کمال قدرت و صلابت و در عین حال عصبانیت داشتم داد میزدم و هی هیچی نمیگفتم به این بچه ی مزاحم! اما دخترک سمج اینقد بالا پایین پرید که دیگه کاسه ی صبرم لبریز شد و سرمو آوردم از پنجره بیرون و با فریاد گفتم: بچه برو پی کارت ! من گـــل نمیخـــرم ! چرا اینقد پر رویی! شماها کی میخواین یاد بگیرین مزاحم دیگران نشین و … دخترک ترسید و کمی عقب رفت! رنگش پریده بود ! وقتی چشماشو دیدم ناخودآگاه ساکت شدم! نفهمیدم چرا یک دفعه زبونم بند اومد! البته جواب این سوالو چند ثانیه بعد فهمیدم!



ساکت که شدم و دست از قدرت نمایی که برداشتم، اومد جلو و با ترس گفت: آقا! من گل نمیفروشم! آدامس میفروشم! دوستم که اونورخیابونه گل میفروشه! این گل رو برای شما ازش گرفتم که اینقد ناراحت نباشین! اگه عصبانی بشین قلبتون درد میگیره و مثل بابای من میبرنتون بیمارستان، دخترتون گناه داره …


دیگه نمیشنیدم! خدایا! چه کردی با من! این فرشته ی کوچولو چی میگه؟!


حالا علت سکوت ناگهانیمو فهمیده بودم! کشیده ای که دخترک با نگاه مهربونش بهم زده بود، توان بیان رو ازم گرفته بود! و حالا با حرفاش داشت خورده های غرور بی ارزشمو زیر پاهاش له میکرد!


یه صدایی در درونم ملتمسانه میگفت: رحم کن کوچولو! آدم از همه ی قدرتش که برای زدن یک نفر استفاده نمیکنه! … اما دریغ از توان و نای سخن گفتن!


تا اومدم چیزی بگم، فرشته ی کوچولو، بی ادعا و سبکبال ازم دور شد! اون حتی بهم آدامس هم نفروخت! هنوز رد سیلی پر قدرتی که بهم زد روی قلبمه! چه قدرتمند بود!


همیشه مواظب باشید با کی درگیر میشید! ممکنه خیلی قوی باشه و بد جور کتک بخورید که حتی نتونید دیگه به این سادگیا روبراه بشین …





داستان مشاور و چوپان

  • علی اسفندیاری
  • چهارشنبه ۷ مهر ۹۵
  • ۲۲:۵۷

داستان مشاور و چوپان

چوپانی مشغول چراندن گله گوسفندان خود در یک مرغزار دورافتاده بود. ناگهان سروکله ی یک اتومبیل جدید کروکی از میان گرد و غبار جاده های خاکی پیدا شد. رانندۀ آن اتومبیل که یک مرد جوان با لباس Brioni ، کفشهای Gucci ، عینک Ray-Ban و کراوات YSL بود، سرش را از پنجره اتومبیل بیرون آورد و پرسید: اگر من به تو بگویم که دقیقا چند راس گوسفند داری، یکی از آنها را به من خواهی داد؟

چوپان نگاهی به جوان تازه به دوران رسیده و نگاهی به رمه اش که به آرامی در حال چریدن بود، انداخت و با وقار خاصی جواب مثبت داد.

جوان، ماشین خود را در گوشه ای پارک کرد و کامپیوتر Notebook خود را به سرعت از ماشین بیرون آورد، آن را به یک تلفن راه دور وصل کرد، وارد صفحه ی NASA روی اینترنت، جایی که می توانست سیستم جستجوی ماهواره ای ( GPS ) را فعال کند، شد. منطقۀ چراگاه را مشخص کرد، یک بانک اطلاعاتی با 60 صفحۀ کاربرگ Excel را به وجود آورد و فرمول پیچیدۀ عملیاتی را وارد کامپیوتر کرد.

بالاخره 150 صفحه ی اطلاعات خروجی سیستم را توسط یک چاپگر مینیاتوری همراهش چاپ کرد و آنگاه در حالی که آنها را به چوپان می داد، گفت: شما در اینجا دقیقا 1586 راس گوسفند داری.

چوپان گفت: درست است. حالا همینطور که قبلا توافق کردیم، می توانی یکی از گوسفندها را ببری.

آنگاه به نظاره ی مرد جوان که مشغول انتخاب کردن و قرار دادن آن گوسفند در داخل اتومبیلش بود، پرداخت. وقتی کار انتخاب آن مرد تمام شد، چوپان رو به او کرد و گفت: اگر من دقیقا به تو بگویم که چه کاره هستی، گوسفند مرا پس خواهی داد..مرد جوان پاسخ داد: آری، چرا که نه!

چوپان گفت: تو یک مشاور هستی.

مرد جوان گفت: راست می گویی، اما به من بگو که این را از کجا حدس زدی؟

چوپان پاسخ داد: کار ساده ای است. بدون اینکه کسی از تو خواسته باشد، به اینجا آمدی. برای پاسخ دادن به سوالی که خود من جواب آن را از قبل می دانستم، مزد خواستی. مضافا اینکه هیچ چیز راجع به کسب و کار من نمی دانی، چون به جای گوسفند، سگ گله را برداشتی.


ازاین ستون به اون ستون فرجه.

  • علی اسفندیاری
  • چهارشنبه ۷ مهر ۹۵
  • ۲۲:۳۱

 ازاین ستون به اون ستون فرجه


مردی گناهکار در آستانه ی دار زدن بود . او به فرماندار شهر گفت : واپسین خواسته ی مرا برآورده کنید .

به من مهلت دهید بروم از مادرم که در شهر دوردستی است خداحافظی کنم . من قول می دهم بازگردم .

فرماندار و مردمان با شگفتی و ریشخند بدو نگریست .

با این حال فرماندار به مردمان تماشاگر گفت : چه کسی ضمانت این مرد را می کند؟

ولی کسی را یارای ضمانت نبود .

مرد گناهکار با خواری و زاری گفت : ای مردم شما می دانید که من در این شهر بیگانه ام  و آشنایی ندارم.

یک نفر برای خشنودی خدای ضامن شود تا من بروم با مادرم بدرود گویم و بازگردم .

ناگه یکی از میان مردمان گفت : من ضامن می شوم . اگر نیامد به جای او مرا بکشید .

فرماندار شهر در میان ناباوری همگان پذیرفت.

ضامن را زندانی کردند و مرد محکوم از چنگال مرگ گریخت . روز موعود رسید و محکوم نیامد.

ضامن را به ستون بستند تا دارش بزنند، مرد ضامن درخواست  کرد: ‌

مرا از این ستون ببرید و به آن ستون ببندید . گفتند: چرا ؟ ‌

گفت:  از این ستون به آن ستون فرج است . پذیرفتند و او را بردند به ستون دیگر بستند

که در این میان مرد محکوم فریاد زنان بازگشت.‌

محکوم از راه رسید ضامن را رهایی داد و ریسمان مرگ را به گردن خود انداخت.

فرماندار با دیدن این وفای به پیمان ، مرد گنهکار محکوم به اعدام را بخشید

و ضامن نیز با از این ستون به آن ستون رفتن از 

مرگ رهایی یافت .

از آن پس به کسی که گرفتاری بزرگی برایش پیش بیاید وناامید شود می گویند : از این ستون به آن ستون فرج است .یعنی تو کاری انجام بده هرچند به نظر بی سود باشد ولی شاید همان کار مایه ی رهایی و پیروزی تو شود .





قصه ها
برای "بیدار کردن" ما
نوشته شدند ؛
اما تمام عمر
ما برای "خوابیدن"
از آن ها استفاده کردیم ...!