شعری به استقبال از محمد کاظم کاظمى شنیده ام که به سویم پیاده مى آیى تمام آنچه ندارى نهاده مى آیى

  • علی اسفندیاری
  • سه شنبه ۱۵ فروردين ۹۶
  • ۲۲:۱۵

آقاى محمد کاظم کاظمى شعر معروف خود را در اوایل سال ١٣٧٠سرود و در مطبوعات ایران و در جمع مهاجرین گُل کرد. با اینکه گفته بود:


غروب در نفس گرم جاده خواهم رفت

پیاده آمده بودم، پیاده خواهم رفت


اما او به کشور نیامد و پس از گذشت نزدیک به پنج سال، جناب جاوید شعر ذیل را به استقبال ایشان سروده بودند:


به استقبال از محمد کاظم کاظمى


بیا که...


شنیده ام که به سویم پیاده مى آیى

تمام آنچه ندارى نهاده مى آیى


بیاکه برق شبت آتش جنون من است

بیا که فرش رهت برگ هاى خون من است


بیا که چادر پر خون خواهرت اینجاست

بیا که مرقد پاک برادرت اینجاست


بیا و ساعتى در شهر شب درنگ مکن

و شیشه ى دل خود را قرین سنگ مکن


بیا که با تو حدیث کلاغ را گویم

و جان سپردن گل هاى باغ را گویم


بیا و شعر پُر از التهاب خویش بخوان

میان جمع یتیمان کتاب خویش بخوان


غروب از نفس گرم جاده مى آیى

پیاده رفتى و اینک پیاده مى آیى


اگرچه رود من از آب ناله ها پُر شد

و نان ما ز قضا تکه هاى آجُر شد


اگرچه کودک ما روز عید، عید نکرد

و جامه ى سیه ى خویش را سپید نکرد


صداى بوم ازین آشیانه مى آید

به دوش هموطنت تازیانه مى آید


به شهر هرکه بیبنى فتاده خواهى دید

و مثل خود همگى را پیاده خواهى دید


درفش عزت یاران خمیده خواهى یافت

و سینه سینه ى شهرت دریده خواهى یافت


غروب ها نفس تنگ جاده را دیدم

ولى نیامدن آن پیاده را دیدم


زمان کذشت و ازان آشنا خبر نرسید

و آنکه در همه جا بود، رهگذر نرسید


گهى غروب و گهى نیمروز را دیدم 

و رنج هاى خزان و تموز را دیدم


نیامدى و من از انتظار مى میرم

چو لاله هاى وطن داغدار مى میرم


نیامدى و شفق، رنگ خون ما بگرفت

ز سنگ و چوب وطن بهر ما عزا بگرفت 


نشان دشنه ى آوارگى به سر دارم

ز داستان سیاه شبت خبر دارم


غریبه باشى و من نیز دربدر بودم

تو شعر گفتى و من نیز نوحه گر بودم


من از کرانه ى غربت پریده آمده ام

و ابر هاى سیه را دریده آمده ام


اگرچه خسته و پژمان و ریش بنشستم

ولى به کنگره ى بام خویش بنشستم


درین دیار به بالم اگرچه سنگ زنند

نه سنگ آه چه گویم ! که با تفنگ زنند


به کوه و باغ و بیابان پریده ام اینجا

ولیک تیر ملامت ندیده ام اینجا


اگرچه نعش برادر به دوش مى گیرم

و ناله هاى غریبانه گوش مى گیرم


اگرچه کلبه ى من نقش گور را دارد

و گریه ام نفس بومِ کور را دارد


ولیک سنگر پُر افتخار من اینجاست

هرات و کابل و بلخ و مزار من اینجاست


به انتظار، سخن با غروب مى گویم

به یمن مقدم تو شعرِ خوب مى گویم


بیا که تا به سحر قصه را دراز کنیم

سحر، به مسجد بى سقف خود نماز کنیم


بیا و بال بیفشان که شهپرت اینجاست

و آشیانه ى باز و کبوترت اینجاست


بیا که بر من و تو آسمان دو رنگ شده

و میزبان تو از مهمان به تنگ شده


چه گویم آنکه اگر سفره بسته خواهد شد

حریم حرمت مهمان شکسته خواهد شد


کابل، ١٠ حوت ١٣٧٤ جاوید.

  • نمایش : ۱۳۲
  • احسان ..
    سلام
    شعر زیبایی بود

    نردبانی تا خدا
    آقای اسفندیاری چقدر طریقه نوشتن شما تغییر کرده از آخرین بازدیدم که بهمن ماه بود.در ضمن با اجازه وب شما را دنبال میکنم  
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    قصه ها
    برای "بیدار کردن" ما
    نوشته شدند ؛
    اما تمام عمر
    ما برای "خوابیدن"
    از آن ها استفاده کردیم ...!