داستان بسیار زیبای نامه ای برای پدر

  • علی اسفندیاری
  • پنجشنبه ۲۳ دی ۹۵
  • ۱۳:۰۰


♦️پدر در حال رد شدن از کنار اتاق خواب پسرش بود،


با تعجب دید که تخت خواب کاملاً مرتب و همه چیز جمع و جور شده.

یک پاکت هم به روی بالش گذاشته شده و روش نوشته بود «پدر».

با بدترین پیش داوری های ذهنی پاکت رو باز کرد و با دستان لرزان نامه رو خوند:....


پدر عزیزم


با اندوه و افسوس فراوان برایت می نویسم، من مجبور بودم با دوست دختر جدیدم فرار کنم، چون می خواستم جلوی روبروشدن با مادر و تو رو بگیرم، من احساسات واقعی رو با امیلی پیدا کردم، او واقعا معرکه است، اما می دانستم که تو اون رو نخواهی پذیرفت، به خاطر تیزبینی هاش، خالکوبی هاش، لباسهای تنگ موتورسواریش و به خاطر اینکه سنش از من خیلی بیشتره، این فقط یه احسسات نیست... امیلی به من گفت می تونیم شاد و خوشبخت بشیم، اون یک تریلی توی جنگل داره و کلی هیزم برای تمام زمستون، ما یک رویای مشترک داریم برای داشتن تعدادی بچه، امیلی چشمان من رو به حقیقت باز کرد که ماریجونا واقعا به کسی صدمه نمی زنه. ما اون رو برای خودمون می کاریم و برای تجارت با کمک آدمای دیگه که تو مزرعه هستن، برای معامله با کوکائین و اکستازی احتیاج داریم، فقط به اندازه مصرف خودمون، در ضمن دعا می کنیم که علم بتونه درمانی برای ایدز پیدا کنه و  امیلی بهتر بشه. اون لیاقتش رو داره . نگران نباش پدر ،من 15 سالمه و می دونم چطور از خودم مراقبت کنم یک روز مطمئنم که برای دیدار تون بر می گردم و اونوقت تو می تونی نوه های زیادت رو ببینی

تقدیم با عشق_پسرت دیوید



پاورقی:

 پدر هیچ کدوم از جریانات بالا واقعی نبود من بالا هستم خونه دوستم تامی, فقط می خواستم بهت یاداوری کنم که در دنیا چیزهای بدتری هم هست نسبت به کارنامه مدرسه که روی میزمه...

دوستت دارم,

هر وقت برای اومدن به خونه امن بود بهم زنگ بزن...



  • نمایش : ۴۹
  • راضیه ...
    وووووای خیلی بیشعور بود.. من ک ی عالمه فوشش دادم..
    جدا راهکار طلایی ک میگن اینه! کاش چند سال پیش اینو میدیدم... (چهره خبیث در حال نقشه  کشی برای سواستفاده از داستان بالا)
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    قصه ها
    برای "بیدار کردن" ما
    نوشته شدند ؛
    اما تمام عمر
    ما برای "خوابیدن"
    از آن ها استفاده کردیم ...!