شعر طنز تو آدم نشوی جان پدر

  • علی اسفندیاری
  • يكشنبه ۱۹ دی ۹۵
  • ۰۳:۰۲

شعر طنز تو آدم نشوی جان پدر


پدری با پسری گفت به قهر



که تو آدم نشوی جان پدر




حیف از آن عمر که ای بی سروپا


در پی تربیتت کردم سر




دل فرزند از این حرف شکست


بی خبر از پدرش کرد سفر




رنج بسیار کشید و پس از آن


زندگی گشت به کامش چو شکر




عاقبت شوکت والایی یافت


حاکم شهر شد و صاحب زر




چند روزی بگذشت و پس از آن


امر فرمود به احضار پدر




پدرش آمد از راه دراز


نزد حاکم شد و بشناخت پسر





پسر از غایت خودخواهی و کبر


نظر افگند به سراپای پدر




گفت گفتی که تو آدم نشوی


تو کنون حشمت و جاهم بنگر




پیر خندید و سرش داد تکان


گفت این نکته برون شد از در




«من نگفتم که تو حاکم نشوی


گفتم آدم نشوی جان پدر...



  • نمایش : ۴۱
  • ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    قصه ها
    برای "بیدار کردن" ما
    نوشته شدند ؛
    اما تمام عمر
    ما برای "خوابیدن"
    از آن ها استفاده کردیم ...!