داستان واقعی نامه ای به خدا

  • علی اسفندیاری
  • جمعه ۱۰ دی ۹۵
  • ۱۱:۲۷


نامه واقعی به خدا.                           



این ماجرای واقعی در مورد شخصی به نام نظرعلی طالقانی است که در زمان ناصرالدین شاه، طلبه ای در مدرسه ی مروی تهران بود و بسیار بسیار آدم فقیری بود. 


یک روز نظرعلی به ذهنش می رسد که برای خدا نامه ای بنویسد و هم اکنون نامه ی او در موزه ی گلستان تهران تحت عنوان "نامه ای به خدا" نگهداری می شود. 


 مضمون این نامه :


بسم الله الرحمن الرحیم


خدمت جناب خدا !

سلام علیکم ،

اینجانب بنده ی شما هستم.


از آن جا که شما در قران فرموده اید :

"و ما من دابه فی الارض الا علی الله رزقها"

«هیچ موجود زنده ای نیست الا اینکه روزی او بر عهده ی من است.»

من هم جنبنده ای هستم از جنبندگان شما روی زمین.

در جای دیگر از قران فرموده اید :

ان الله لا یخلف المیعاد"

مسلما خدا خلف وعده نمیکند.


بنابراین اینجانب به چیزهای زیر نیاز دارم :

۱ - همسری زیبا و متدین

۲ - خانه ای وسیع

۳ - یک خادم

۴ - یک کالسکه و سورچی

۵ - یک باغ

۶ - مقداری پول برای تجارت

۷ - لطفا بعد از هماهنگی به من اطلاع دهید.

مدرسه مروی-حجره ی شماره ی ۱۶- نظرعلی طالقانی



نظرعلی بعد از نوشتن نامه با خودش فکر کرد که نامه را کجا بگذارم؟

می گوید،مسجد خانه ی خداست.

پس بهتره بگذارمش توی مسجد. 


می رود به مسجد در بازار تهران(مسجد شاه آن زمان) نامه را در پشت بام مسجد در جایی قایم میکنه و با خودش میگه: حتما خدا پیداش میکنه! 


او نامه را پنجشنبه در پشت بام مسجد می ذاره. صبح جمعه ناصرالدین شاه با درباری ها می خواسته به شکار بره. کاروان او ازجلوی مسجد می گذشته، از آن جا که به قول پروین اعتصامی 

«نقش هستی نقشی از ایوان ماست 

آب و باد وخاک سرگردان ماست»

ناگهان یک بادتندی شروع به وزیدن می کنه و نامه ی نظرعلی را از پشت بام روی پای ناصرالدین شاه می اندازه. 


ناصرالدین شاه نامه را می خواند و دستور می دهد که کاروان به کاخ برگردد. او یک پیک به مدرسه ی مروی می فرستد، و نظرعلی را به کاخ فرا می خواند. 

وقتی نظرعلی را به کاخ آوردند، دستور می دهد همه وزرایش جمع شوند و می گوید:

نامه ای که برای خدا نوشته بودید ،ایشان به ما حواله فرمودند؛ پس ما باید انجامش دهیم. 

و دستور می دهد همه ی خواسته های نظرعلی یک به یک اجراء شود. 



این نامه الآن در موزه گلستان موجود است و نگهداری می شود. 


این مطلب را میتوان درس واقعی توکل نامید. ماجرایی که اگرچه به شوخی شبیه است و به ظاهر داستانی برای بچه هاست... اما با وجود بی آلایشی آن به کلمات سنگین نگارشی اشاره به عمکرد قانونی دارد  که خداوند تسهیلات استفاده از آن را برای تک تک ما فراهم آورده است. به فرموده امام علی(ع): «آرام باش، توکل کن، تفکر کن و سپس آستین ها را بالا بزن و آنگاه میبینی که دستان خداوند زود تر از تو دست به کار شده اند.» 



فقط آن چیزی را در ذهنتان راه بدهید که دوست دارید اتفاق بیافتد



  • نمایش : ۵۶
  • ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    قصه ها
    برای "بیدار کردن" ما
    نوشته شدند ؛
    اما تمام عمر
    ما برای "خوابیدن"
    از آن ها استفاده کردیم ...!